معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

488

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

اما بيان قصّه و كيفيّت در آوردن يوسف به زندان علماء قصص و تواريخ چنين ايراد فرموده‌اند كه چون زنان لايمات بعد از آنكه همدرد زليخا گشته بودند ، و محرم اسرار وى شده ، به مقتضاى شكايت « وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ » رو به موعظت و نصيحت يوسف آورده ، اوراق كيد و مكر بر وى خوانده ، و يوسف را در ابا و امتناع صلب و يك‌جهت يافته حاصل يك‌بارگى از وى مأيوس و نوميد گشته به نزد زليخا رفتند و صورت حال بوى باز نمودند ، و از روى دولتخواهى عرضه داشتند ، كه مصلحت مىنمايد كه يوسف را به زندان فرستى تا در آن زاويهء حرمان قدر جنان بداند ، و در آن كنج پروحشت تنهائى گلشن دولت سراى زليخائى را ياد كرده ، از دل و جان طالب گردد ، زليخا را اين حديث مستحسن افتاده ، با عزيز گفت : اين جوان عبرانى و اين بندهء كنعانى مرا در ميان خلق رسوا ساخت ، و عيب مراوده كه عين فضيحت بود ، به ساحت عفّت من نسبت كرد اكنون او را به زندان محبوس ساز ، تا مردم دانند كه ذيل طهارت من از لوث معصيت پاك و مبرّاست ، و اگر شايبهء مراوده بوده باشد دانند كه از جانب اين غلام عبرانى ناشى و مؤدّى گشته ، عزيز با خواص خود مشورت نموده ، مجموع رأى زليخا را صواب شمردند و بر اين معنى عازم و جازم گشتند . و ذلك قوله تعالى « ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ » ضمير لهم كنايه است از زن و شوى و اهل مشورت ايشان يعنى رأى همه بر آن قرار گرفت كه بعد ديدن دلايل و حجّتها بر پاكدامنى صديق نبى ، او را چند گاهى در زندان محبوس دارند تا اين گفت و شنيد ملامت گران تسكين يابد ، و زبان طاعنان از طعن و ملامتشان منقطع گردد .